پرنده ی اجی اینا گفت حالاکه دارن مارو میبرن بذار یه بار پ*پ* کنیم تو سر این دختره .
داشتم یه چیزی ب عنوان ناهار خیر سرم سر پایی میخوردم ک بال زد نشست تو سر من خرابکاری.کوفتش بشه پدر سگه ننه سگ.
موهام یه ذره خیس شد و لباسمم گند شد توش.
دوستم میگفت اگه پرنده گند بزنه تو سرت یعنی قراره پولدار بشی .امیدوارم حداقل این فایده رو برام داشته باشه :///
توی سرکار تو بخش ما یکی دونفر کارو خراب کرده بودن بخاطر همین روز تعطیل همه جریمه شدن برن اون کارو درست کنن،ولی چون فهمیدن من بی تقصیرم گفتن تو زودبورو .۲:۲۲
دیروز روتینمو انجام ندادم و نکته برداری نکردم ،امروز هم روتین دیروزو امروزو انجام میدم هم ب امید خدا نکته برداری .
حتی چت جی پی تی هم به پلنی که من درمورد اینده ی شغل های مورده علاقه ام دارم رسید .
مسیر کوتاه مدت و الان ،اموختن مهارت کاری و موردنیاز طراحی لباس یا/اگه نشد ،مربی نقاشی
و در مسیربلند مدت تحصیلی و علمی،تحصیل در رشته ی روانشناسی،
شاید نوشتنش راحت باشه،ولی احتمالا تا دهه ی سی ،یعنی درواقع صد درصد درگیر همین پلنی باشم ک چاره ی دیگه ای بجز خودش ندارم_
البته یوتوب و یادگرفتن پرسونال برند و نویسندگیمم توی این مسیر جدی و همراه خواهد بود.
ب امید خدا ونتیجه ی تلاشام
پاهام درد میکنه.بیشتر از نیمه وقت حداقل الان نمیتونم برم.حقوقم دقیقا مصادف میشه با شهریه کلاس .اما همینم جای شکر داره.حالا ازشون پرسیدم ببینم بطور اقساطش چطوره.انرژی روانی و جسمیم کمتر تحلیل میره نیمه وقت،و خوشحالم ازاین بابت.هر روز به این فکر میکنم،مثل یکبار ک معجزه ای برام پیش اومد ،هر روز رو طوری شروع میکنم انگار موهبتی هست برام. هر روز رو فقط اون روز میبینم،نه طویل بودن اون مسیر پیش رو ،وخسته کننده شدن اون روز.فوکوس روی ،امروز،واین لحظه.لحظه ای ک صبح حاضر میشم.همون لحظه است.لحظه ای ک دارم پیاده روی میکنم،همون لحظه است،همه چیز،همه ی اون ارتباطات مثبتیه ک توی سرکارم دارم و همه ظاهرا ،دوستم دارن و ازم تعریف میکنن،اینکه چ خوشگلی،یا حتی صدام ک میگن قشنگه بی دلیل .وایب جالبه مثل موسیقی های فیلم تسخیر عمارت بلای .اینکه قراره کلی رومان و فیلم این شکلی بخونم و ببینم.زندگی خوب همینه ک دارم تلاش میکنم برای اوردن یه حرفه توی زندگیم ...اینکه وقتی خسته میام خونه ،تلاش میکنم واسه بقیه هم گاها برنجی بذارم یاهرچی.گاهی ام هیچی.اینه ک هنوزم امید دارم .اینکه از خدا میخوام از دنیای نوشته هام مراقبت کنه و بهشون نور بباره ...،و به استعاره هایی ک مینویسم ،دنیایی از حیرت ببخشه ...
عینکم توی مترو افتاد و خط افتاد روی شیشه اش.حیفم ازاین میاد ک تازه خریدمش.
.
.
.چت جی پی تی باتحلیل میگه رومانم ایده ی منحصربفردی داره و پتاسیل داره ،امااگر بازنویسی جدی روش انجام بدم و به پایان بندیش محتوای بیشتری بدم.درواقع نکاتی رو ک لازمه باید توش پر رنگ تر کنم تا مفهوم پنهانی ک داره خودشو نشون بده .و حتما این ب مرور شکل خواهد گرفت .همونطور ک به مرور نوشته شد ،بدون اینکه وسواس رو در نظر بگیرم.حالا بانوشته شدن این داستان ،داستان دیگه ای هم ک سالهاست معلق مونده بود انگار داره شکل و شمایل جدیدی درون ذهنم ب خودش میگیره احتمال اینده ی شفاف و خوبی داشته باشه .
یاد اوری شد بهم ،ک گاهی حتی برای ایده پردازی و غرق شدن توی دنیا خیالات ،بسته ب شرایط باید مثل کار اجباری نگاه کرد ،خودت رو موظف کنی توی محیط و موقعیت فکری و عملیش قرار بگیری،حتی وقتی خسته ای و چشمات داره درمیاد .
گاهی باید بزرگترین چیزایی ک عمیقا بهشون دلبستی رو
بپذیری ک توی این دنیا
مال تو نیستن
گاهی باید ،کنار بکشی ،
از رویایی ک از عشق برای خودت ساختی،
از دردی ک از نبودِ حامیِ زندگیت میکشی ،
گاهی باید دست کشید،از دنیا،
کار راحتی نیست،ولی انگار ،
شبیه یه لحظه بستن چشمات
به روی معشوقِ .
گاهی باید ب ادمهایی فکر کنی که،
بدون عشق از دنیا رفتن،
بدون حامی،
و باید بدونی
بغضی ک موقع نوشتن داری
فقط توی تاریک تر نوشتنِ تو قرار تاثیر گذار باشه...
زندگی برای همه دست و دل باز نیست ،
و باوجود هرچیزی ،
همیشه قرار نیست تو اونی باشی که میدرخشه
ممکنه قرار نباشه اونی باشی که یه عاشق داره
اونی ک قلبش یه روز ،در جواب همه ی ترک خوردگی ها
التیام پیدا میکنه
امید زدایی نمیکنم !....اما ، گاهی فقط باید پذیرفت،
و دقیقا ،همین سخت ترین لحظه ،و کاره ،
ک توی زندگیت ،واقعا، و عملا ،
بپذیری ک کجای زندگی و دنیا هستی .
گاهی همه ی بلند پروازی ها و اکلیل هایی ک توی آینه توی صورتت میبینی، محو میشن ...
گاهی باید اشکاتو پاک کنی و
ب زندگی قبلت برگردی
اما تفاوتی ک وجود داره
اینه ک ب ادم قبلی ک بودی
نمیتونی
به ادمی ک قبل از دیدن اون بودی
این اتفاق ،
خب امیدوارم در ابعاد وسیع و مفیدی برای هرکسی بیوفته
اما چیزی ک فهمیدم
اینه ک
تنها چیزی ک میتونه آدم رو از پا دربیاره
قلبِ.
اما بااینحال ،
من هنوز ام ،
زنده ام .
و فهمیدم
قلبم رو نباید ب کسی هدیه بدم
فهمیدم نباید ،
آسیب پذیری خودت رو بخاطر عشق ،
حتی ۱ در ۱۰۰ هم ببخشی
چیمیشه اینبارو توی زندگیم بخاطر اشکای هرشبم این خلا بزرگ زندگیم اینطوری پر بشه و قلبم رو ببینی؟یعنی ممکنه توی این موردم به تو امید ببندم و ناامیدم نکنی؟