و صدای پدافند و موشک ِ شبانه.
فقط لقب شبح را ب خود نسبت میدادم...
اما احساس کردم،لحظه ای کوتاه،
شبح جستجو گر دیگری هم هست.
من همچون دیگر انسان ها بنظر میرسیدم،
بنابراین فکر کرد من متوجه ی او نخواهم شد و به همین راحتی،
میتواند بی سرو صدا کاوشی کند و برود...
نمیدانست منهم شبحی هستم که او را میبیند.
موسیقی far away از David moore پلی شده و واقعیتی که
از برخی کسانی که دوستشون دارم دور هستم رو برام تداعی میکنه .
اینکه من
تنهای دل تنگی ام ،که در کور سوی امیدی برای روزهای خوش ، که نقش بسته بر روی قلبِ خاک گرفته ام است ،همیشه روز شماری کرده ام .اینکه منهم مثل هر کس دیگری
نمیدانم چه خواهد شد .
اینکه در آخر ، پس از هر بحرانِ قلبی ، به قلم و تایپ کردن روی اوردم .
اینکه در اخر ،
از خواستن دست کشیدم و این
تکراریست .۷:۱۷
از عشق ، از انسانی دیگر، از زندگی ای ساده در آرامش متعلق ب خودم،متعلق به خانواده ام،از آرزو،
حتی پیش از اینهم، اینها نباید خواسته میشدند. این زندگی ،زندگی عجیبی بود که باید اینگونه سپری میشد .و باید به حس پذیرش میرسید .
وحالا ، در آستانه ی مرگ و زندگی ، در آستانه ی دل تنگی، تنها جیزی ک اکنون واقعا برایم مهم است ،سپری میکنم .
میخواهم زندگی همه ، و خودم حفظ شود .میطلبم که ، روزهای خوش هم قابل رویت باشند !...می طلبم که به قلبمان ، به قلممان ،نوی از امید بتابد .
برای رفع استرس و غلبه به بی حوصلگیم امروز کلا صرف دیدن شیش قسمت perfect couple شد ! ب یاد نمیارم تو زندگیم تاحالا همچین تصمیمی گرفته باشم.پارسالم حتی بعد از تولیدمحتوا کردنم و تایم کتابخونه،صرفا شبا تین ولف رو ک خوشمم اومده بود یکم ازش میدیدم.البته خب مشخصه چی باعث شد فیلمی رو ببینم ک از ابتدا میدونستم سلیقه ی من نیست .نکته ی مثبتش جنایی بودنش بود .وازاونجایی ک خیلی خیانت رو توش نشون میداد،بامن زیاد سازگار نبود از اون جایی ک ذهنم ب قدر کافی منفی نگر و بدبین هست.چون از هیوده هیجده سالگی بی هیچ تجربه ای ،ملت رو ک میدیدم،از زندگی و ادما ناامید میشدم و میدونستم قرار نیست دل به هیچ رابطه و ادمی بدم.شاید ذهنم درگیر کسی میشد،ولی هیچوقت دنیایی با کسی نساختم .هوفف بگذریم.
جالبه ک اصلا ب این فکر نکرده بودم سریالی ک قبل جنگ داشتم میدیدم هم تویه سایت ایرانیه و میشه دانلودش کرد!مخم از کار افتاده،و این سریالم حتی واقعا باب سلیقه ام نیست،اما بخاطر لی لی کالینز میدیدمش.نقشش توی فیلم،زیبایی های شهری و وایب و لوکیشن ها،شخصیت امیلی و نواور بودنش،ذهنیت هاش و درکل ،چیزایی برای مثبت بودنش هست .واینکه نشون میده به یک شخص پاینبده ،باوجود پیشنهاداتی ک برااش هست و منحرف بودن فرانسوی هارو درک نمیکنه.ایناش خیلی جالبه برام .و بحث اینفلوئنسر شدنش ک با تازگی تجربه من همسو بود.شاید الان ک ساعت دو چهل و پنجه برم قسمتی ک گرفتم رو ببینم .اما گشنمه.من دارو مصرف میکنم خدایا،جنگ نباید روتین زندگیمو به دوران ِ بد زیستیم برگردونه!!!
برای بعدا ک قراره حتما لیست جدید بدم ،هم از فیلمایی ک دیدم،هم کتابایی ک خوندم ،شایدم تو پروفایلم بنویسم.
ولی درحال حاضر باتشکر از یکی از مخاطبای خوب ک تازه آشنا شدم باهاشون،
دارم فیلم perfect couple رو میبینم و الان دارم میرم قسمت۳ رو ببینم.
و باید بگم مثل تخمه ک میخوای ادامه اش بدی
حالا گیر افتادم تا کنجکاویم از ادامه ماجرا تغذیه کنه،ازاونجایی ک جناییِ و فکر میکنم داره با تکنیک تعلیق دهن من رو سرویس میکنه.